میبینم صورتمو تو آینه، . . . . . اردلان سرفراز پ.ن: واقعا من يه روزي مي خواستم خورشيد رو با دستام بگيرم ولي حالا ....... پ.ن: شكستن آينه هم برام هيچ فرقي نداشت! پ.ن: برام دعا كنيد.
با لبی خسته میپرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستامو روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
منو توی آینه نشون میده،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!
.
آینه میگه: تو همون ای که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونهت شده،
داری بیصدا تو قلبت میمیری!
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه!
آینه میشکنه هزار تيکه میشه،
اما باز تو هر تيکهش عکس منه!
عکسا با دهنکجی بهم میگن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنهگی میدن تمومشون!
+ نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 15:12 توسط بی تارو پود |
| ||||||