کابوس بود ولی یه کابوس کاملا تراژدی. ساعت ۹:۳۰ صبح توی اوج شلوغی روی پل عابر پیاده پاین رو نگاه کردم دیدم ماشینها به سرعت دارن رد میشن. اینور و اونورم رو نگاه کردم دیدم هیچکس نیست بعد همه چیز تو یک لحظه اتفاق افتاد. پ.ن: مغزم عین هندونه پاشیده شده بود وسط خیابون . پ.ن: این نوع خودکشی حرف نداره همه چیز تو یه لحظه اتفاق می افته. پ.ن: ضدحالش این بود از خواب که پریدم دیدم نمردم که هیچ مثل سگم ترسیده بودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2:57 توسط بی تارو پود |
| ||||||