من گرفتار سنگینی سکوتی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم
من بها رعشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تموم خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت
پ.ن: یارم رفت یارم رفت یارم رفت.
+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 20:16 توسط بی تارو پود |
| ||||||