دوست خوبم مروارید جان از من خواسته که ترسهای کودکیم رو بنویسم. ۱ـ در کودکی از هرچیزی که میترسیدم سرم میومد. ۲ـ از کتک خوردن خیلی می ترسیدم همیشه می خوردم. (ولی حالا دیگه نمی ترسم). ۳ـ توی مدرسه کار خرابی که می کردم می ترسیدم زنگ بزنن به بابام.(منم مجبور بودم تلفن خونه رو همیشه قطع کنم).البته تا زمانی که بابام موبایل نداشت. ۴ـ دختر خالم و دختر دایم رو دوست داشتم همیشه میترسیدم از دستشون بدم و بلاخره........ ۵ ـ از یه مریضی خیلی می ترسیدم بلاخره گریبان گیرم شد. ۶ ـ یه دختر رو سه سال تموم دوست داشتم و می ترسیدم از دستش بدم تا اینکه همینطور شد. ۷ ـ هیچ وقت از مرگ نترسیدم.(اگر می ترسیدم ممکن بود تا حالا مرده بودم).
+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 12:17 توسط بی تارو پود |
کابوس بود ولی یه کابوس کاملا تراژدی. ساعت ۹:۳۰ صبح توی اوج شلوغی روی پل عابر پیاده پاین رو نگاه کردم دیدم ماشینها به سرعت دارن رد میشن. اینور و اونورم رو نگاه کردم دیدم هیچکس نیست بعد همه چیز تو یک لحظه اتفاق افتاد. پ.ن: مغزم عین هندونه پاشیده شده بود وسط خیابون . پ.ن: این نوع خودکشی حرف نداره همه چیز تو یه لحظه اتفاق می افته. پ.ن: ضدحالش این بود از خواب که پریدم دیدم نمردم که هیچ مثل سگم ترسیده بودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2:57 توسط بی تارو پود |
مسافرت رفتنمون هم مثل آدما نیست.
دعا کنید که اتفاقی نیفته.
یه هفته ای می رم اهواز .
البته من که شانس ندارم.

پ.ن: اگه شانس داشتم سکه شانسم گم نمی شد.
پ.ن: البته خواهرم می گه خرافاته!!!
پ.ن: دعا کنید پیداش کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 2:53 توسط بی تارو پود |
| ||||||