من اكنون احساس مي كنم ، بر تل خاكستري از همه ي آتش ها و اميدها و خواستن هايم ، تنها مانده ام . و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم . و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم . و خود را مي نگرم . و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ ، اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است ، و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر که تو اینجا چه می کنی ؟ امروز به خودم گفتم : من احساس مي كنم ، که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد . همین و همین . (( دكتر علي شريعتي ))
+ نوشته شده در جمعه 12 آبان1385ساعت 22:57 توسط بی تارو پود |
لحظه خداحافظی رو سینه ام فشردمت اشک! نه! اشک چشمام اون موقعه جاری نشد فقط دست خدا سپردمت. بغض تو گلوم گیر کرده بود ولی مجبور بودم بخندم و خوشحال باشم. تا اینجا بودی: مثل داداشم بودی غمخوارم بودی همدم تنهاییام بودی دوست داشتم و می دونم که دوستم داشتی. حالا هم که اینجا نیستی هیچ فرقی نکرده و اینو بدون که همیشه داداش بزرگه خودم میمونی. با رفتنت یه تار یا شاید هم چندتا تار دیگه از تارهای عمرم کمتر شد. دعا می کنم هر جا که هستی همیشه موفق و پیروز باشی. دعا می کنم که تو زندگی هیچوقت غم و غصه تو دلت ریشه نکنه داداش خوبم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 21:4 توسط بی تارو پود |
| ||||||