فرسود پای خود را چشمم به راه دور تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی ، رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود. دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود پایان شام شکوه ام صبح عتاب بود . چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست: این خانه را تمامی پی روی آب بود. پایم خلیده خار بیابان . جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه. لیکن کسی ز راه مددکاری دستم اگر گرفت فریب سراب بود. خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید : کندی نهفته داشت شب رنج من به دل اما به کار روز نشاطم شتاب بود . آبادیم ملول شد از صحبت زوال. بانگ سرور در دلم افسرد کز نخست تصویر جغد زیب تن این خراب بود. سهراب سپهری از کتاب مرگ رنگ
+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 1:20 توسط بی تارو پود |
| ||||||